|
بعد ازمراسم نامزدی که میخواستیم به شهرمحل کارمون برگردیم وقتی می خواستیم ازخونه مادرشوهرم خارج بشیم مادرش ازتوحیاط تادم درگردن شوهرم رو گرفته بود و ول نمی کرد وهی گریه می کرد.اونقدرگریه اش سوزناک بود که منم گریه ام گرفت.من فکر می کردم همیشه همین اوضاعه دلم سوخت توراه به شوهرم گفتم: چون تو پدر نداری مادرت خیلی بهت نیاز داره از این به بعد باید بیشتربهش محبت کنی تافکر نکنه بینتون فاصله افتاده(چپی شوهرمه) همسر: خوب معلومه مادرم خیلی برای من اهمیت داره من باخودم فکر کردم چقدرخوب مردیکه اینقدر به مادرش اهمیت میده حتما خانواده براش مهمه وبه همسرش هم اهمیت خواهد داد بعد بهش گفتم مگه قبلا چقدر به خونه سرمی زدی؟ همسر : ماهی وگاهی دوماهی یک بار.اما الان وضع فرق میکنه باید هرهفته بیایم. واین شد که ما هر هفته تعطیلات در رفت وآمد بودیم وتا حدود 2ماه هرهفته آه وناله وگریه وجدایی تکرارشد. ازقضا یک روز که من از اداره راهی ترمینال وشهرستان شدم چون لباسهای محل کارم تنم بود به همسرم گفتم اول بریم خونه ما لباس عوض کنم بعد بریم خونه شما واوقبول کرد. درخانه ما من درحال تعویض لباس بودم که همسرم زنگ زد به مادرش خبربده که مارسیدیم.آنچنان عصبانی شد که صدایش را از گوشی کنار گوش همسرم می شنیدم وبعد گفت : مامانم باهات کارداره. به شدت منو توبیخ فرمودند که چرا خبر ندادیم چه ساعتی راه افتادیم وچرامستقیم نرفتیم اونجا واینکه دلشان به هزاران راه رفته است. من ازدست مادر شوهرم ناراحت نشدم .چون فکرکردم زیادی به ماتوجه داردولی به شدت غمگین شدم چون اصلا دلم نمی خواست بین ما اختلافی بوجود بیاید.آن هم به این زودی پدر ومادرم همیشه با احترام ومهربانی با من رفتار می کردند حالاباید سئوال وجواب می شدم.احساس می کردم آزادی ام را ازدست داده ام ودرقیدوبند قرارگرفته ام ودعا می کردم تا می رسم خونه شون این بحث رو ازسرنگیره مادرم که عجله ما برای رفتن را دید تا دم در اومد وبه ما گفت:مادر بزرگترن اگه دلشون بشکنه خیلی بده ولی اگه دعاتون کنن سفیدبخت می شین این که چیز مهمی نیست ازاین به بعد مستقیم برین اونجا.. نظرات شما عزیزان:
سلام مینا جون.......ممنون ب وبم سر زدید........وب خیلی جالبی داری.....کی گفته من11سالمه؟من16سالمه.....حتما لینکتون میکنم......
![]() |